X
تبلیغات
کتاب دا

کتاب دا

بخش های خواندنی از کتاب دا

وقایع زیر سیر اتفاقات در کتاب دا نوشته خانم سیده زهرا حسینی:

تولد در ایران> مهاجرت به بصره عراق> دستگیری پدر به دست رژیم بعث> بازگشت به ایران و شهر خرمشهر> شروع جنگ> کار در غسالخانه> شهادت پدر> کمک به نیروها و امدادگری> شهادت برادر> سقوط خرمشهر>عزل بنی صدر خائن>  زخمی شدن> مهاجرت به ماهشهر> مهاجرت به تهران> آزادی خرمشهر> ازدواج> برگشت به خرمشهر> بازگشت مجدد به تهران> زخمی شدن همسر> پایان جنگ


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:43  توسط سهیل بشردوست  | 

یادم می آید، یکبار دا مشغول جارو زدن اتاق بود، ما بچه ها هم گوشه ای بازی می کردیم. یک دفعه بابا داخل اتاق شد. ما از جایمان بلند شدیم. می خواستیم به طرفش بدویم که دستش را جلوی صورتش گرفت و با اشاره به ما فهماند چیزی نگوئیم. دا مشغول تمیز کردن زیر تخت بود و اصلاً متوجه نشد. بابا آهسته جلو رفت و از پشت سر چشم های او را گرفت.

دا با هیجان گفت: کیه؟ بسم الله الرحمن الرحیم. یک دفعه همهء ما، هم از خوشحالی آمدن  بابا و هم از ترسیدن دا خندیدیم.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:43  توسط سهیل بشردوست  | 

ما چند ماه از او(پدر) بی خبر بودیم تا اینکه بالاخره از طریق حاجی خبردار شدیم، استخبارات رژیم بعث بابا را به جرم جاسوسی برای ایران گرفته و او در خانقین زندانی است.

طولی نکشید که مستأجر عرب زبانمان اتاق را تخلیه کرد و از خانمان رفت.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:43  توسط سهیل بشردوست  | 

چند قفس کوچک توی اتاق قرار داشت که داخل هر کدام یک نفر زندانی بود. در قفسی را که بابا تویش به حالت چمباتمه نشسته بود باز کردند. به سختی بیرون آمد. انگار تمام بدنش خشک شده بود، کمر و زانوهایش خمیده شده بود و نمی توانست راحت راه برود من که پنج سال بیشتر نداشتم، با دیدن این صحنه ها خیلی ترسیدم. شور و شوقی که برای دیدن بابا داشتم یکجا از بین رفت. حتی از بابا با آن وضع و شکل ترسیدم. وحشتم وقتی بیشتر شد که جلوتر آمد. قیافه بابا خیلی عوض شده بود.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:42  توسط سهیل بشردوست  | 

چند ماه بعد بابا، سیدعلی و سید محسن را برداشت و برای دیدن اقوام و گرفتن شناسنامه به ایلام رفت. از قضای روزگار همان روزها پادگان ایلام را منفجر کردند و فرماندهء پادگان کشته شد. این بار ساواک بابا را به عنوان مظنون حادثه دستگیر کرد و به زندان انداخت. ما از این جریان بی خبر بودیم. مدتی گذشت و دیدیم از آنها خبری نشد.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:42  توسط سهیل بشردوست  | 

مسئولین مدرسه اصرار داشتند، دانش آموزان همانجا تغذیه شان را بخورند. اما اکثر بچه ها سهمیه هایشان را به خانه می بردند. من هم مثل بقیه دلم نمی آمد تنها بخورم. علی و محسن هم همین طور بودند. تغذیه هایمان را می آوردیم خانه و با دا و بچه ها می خوردیم. حتی برای بابا هم نگه می داشتیم. اما او چشم هایش پر از اشک می شد و می گفت: حودتان بخورید، من نمی خواهم. سرکارم توی شهرداری ازین چیزها زیاد می خوریم. در صورتی که ما می دانستیم محال است باب بدون ما چیزی بخورد.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:42  توسط سهیل بشردوست  | 

با اینکه ما خودمان به پول این فروشندگی نیاز داشتیم، ولی گاهی اوقات علی اجازه نمی داد من یا خودش فروش کنیم، وقتی می دید بچه ایی ازخودش فقیرتر است و وضع و حالش از ما بدتر است، او را جلو می فرستاد و می گفت: تو برو تو اون ماشین آدامس و شکلاتت را بفروش، خودش کنار می ایستاد و نگاه می کرد. من ازین کار علی خیلی خوشم می آمد. با اینکه علی آن موقع شاید کلاس دوم یا سوم ابتدایی بود، من همه کارهایش را بی برو برگرد قبول داشتم. می دانستم درست عمل می کند.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:42  توسط سهیل بشردوست  | 

هنوز چند ماهی از انقلاب نگذشته بود که زمزمه هایی در شهر شنیده می شد. می گفتند؛ بعضی از سران طوایف عرب خواهان استقلال هستند. آن ها دقیقاً کسانی بودند که قبل از انقلاب با ساواک همکاری داشتند و باز هم دسیسه چیده بودند. با مهمات و اسلحه هایی که از عراق می گرفتند، برای ترساندن مردم و پشیمان کردن مردم از انقلاب، هر روز جایی را بمب گذاری می کردند و مردم بی گناه را به خاک و خون می کشیدند.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:42  توسط سهیل بشردوست  | 

مدتی بود علی با وجودی که در جهاد کار می کرد، اصرار داشت وارد سپاه شود. آبان سال 1358 اعلام کردند به عنوان پاسدار در سپاه پذیرفته شده است. روزی که با لباس فرم سپاه به خانه آمد، همه مان خوشحال شدیم. لباس سپاه با آن رنگ سبز زیتونی خیلی به علی می آمد. نگاه های بابا را که به او می دیدیم، می فهمیدیم که به وجودش افتخار می کند.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:42  توسط سهیل بشردوست  | 

روز بیست و یکم خرداد ماه سال 59 دو نفر از پاسدارهای خرمشهر به نام های عباس فرحان اسدی و موسی بختور در منطقهء مرزی به دست نیروهای عراقی به شهادت رسیدند. این اتفاق حرف های بچه های سپاه را تأیید می کرد؛ چند ماهی بود که آن ها با اصرار می گفتند: عراق از این همه جابجایی و تحرک در خطوط مرزی این منطقه، هدفی جز به راه انداختن جنگ ندارد، ولی ترتیب اثری به گزارشات آن ها داده نمی شود.


برچسب‌ها: کتاب, دا, سید, زهرا, حسینی, دفاع مقدس
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:42  توسط سهیل بشردوست  |